شخصیت بعضی از مشاهیر صحابه
خالد بن ولید
این صحابى مشهور كه مورد احترام شماست و آن قدر او را مقدس مىدانید كه گاه مسجد یا مدرسهاى را به نام او نامگذارى مىكنید، داراى نقطه ضعفهایى در زندگیش بوده است كه یكى از رفتارهاى شنیع او قتل مالك بن نویره و تجاوز به همسر این مسلمان صحابى پس از قتل مالك بوده است.
ابن اثیر نوشته است: شما چه گناهى را بزرگتر از قتل مؤمن و زناى محصنه از ایشان انتظار دارید؟
«مالك بن نویره» از طرف رسول خدا(ص) به عنوان نماینده حضرت در امور مالى در بین این قبیله مىزیست.[1]
----------------------------
1). اسد الغابه، ج 4، ص 295.
ابن كثیر در البدایة و النهایة جریان را این چنین شرح مىدهد:
خالد بن ولید كه به فرماندهى لشكرى از طرف خلیفه اول براى جنگ اعزام شده بود، پس از اتمام مأموریت عازم منطقه مسكونى بنى تمیم شد. در ابتدا لشكریان به خالد گفتند: ما بدون دستور خلیفه به جنگ با مالك نمىآییم، اما سرانجام با استدلال و اصرار خالد آماده جنگ شدند. خالد طبق دستور خلیفه فرمان اذان و اقامه داد تا ببیند بنى تمیم هنوز مسلماناند و هماهنگى مىكنند یا خیر؟ ابوقتاده انصارى - این صحابى بزرگ كه یكى از لشكریان بود - و نیز عدهاى از لشكریان شاهد بودند كه بنى تمیم اذان گفتند و نماز خواندند، اما بعضى دیگر گفتند: خیر، به هر حال، مالك و دیگران را در آن شب سرد بازداشت كردند و با اسلحه نگهبانى مىدادند. بنى تمیم پرسیدند:
چرا سلاح به دست گرفتید؟ سربازان پاسخ دادند: چون ما مسلمانها باید مواظب شما باشیم. بنى تمیم گفتند: ما هم مسلمانیم. سربازان كه این اعتراف را شنیدند اسلحه را به كنارى گذاشتند. اما در این میان، منادى خالد به
لشكریان چنین دستور داد: «ادقئوا اسراكم». این كلمه در نزد آن سربازان - كه از قبیله بنى كنانه بودند - معنایش این بود اسیرانتان را بكشید. سربازان، اسرا را كشتند و خالد هم فرمان بریدن سر مالك بن نویره را صادر كرد. سر این صحابى مسلمان را به فرمان خالد زیر دیگ غذا گذاشتند، غذا پختند و آنقدر موهاى سر مالك زیاد بود كه تا آخر پخت غذا دوام یافت، و خالد از آن غذا خورد تا از قدرت مسلمانان رعبى در دل دشمنان بیفتد.[1]
خالد پس از قتل مالك همسر او را كه زیبا بود براى خویش به همسرى انتخاب كرد و با او همبستر شد.
در ابتدا نقطه ابهامى در این قضیه تاریخى به نظر مىرسد و آن علت تصمیم شبانه خالد نسبت به قتل مالك و تجاوز به همسر اوست، اما تاریخ این سرّ مخفى را آشكار كرده است. ثابت در كتاب الدلائل چنین نقل مىكند:
خالد چشمش به همسر بسیار زیباى مالك افتاد و به او خیره شد.
-------------------
1). ابن كثیر، البدایة و النهایه، ج 6، ص 321 - 322.
مالك كه شاهد این صحنه بود فوراً حوادث آینده را حدس زد و رو به همسرش كرد و گفت: همسرم، تو دیگر مرا كشتى؛ یعنى به زودى من به دلیل زیبایى تو كشته خواهم شد.[1]
ابن كثیر مورّخ بزرگ نقل مىكند: ابوقتاده انصارى از این واقعه سخت برآشفت، به خالد اعتراض كرد و خالد هم او را طرد نمود. ابوقتاده براى شكایت به مدینه خدمت ابوبكر و عمر رسید. ابوبكر او را رد كرد، اما عمر از این جنایت بسیار خشمگین شد. عمر با اصرار زیاد از ابوبكر خواست كه خالد را از فرماندهى عزل كند، اما ابوبكر نپذیرفت.[2]
البته برخى مورّخان نقل كردهاند كه: چون مالك بن نویره در پرداخت زكات به خالد تردید كرد، خالد فرمان قتلش را صادر نمود كه بازهم این تردید مجوز قتل نمىشود، اما برخى سعى كردهاند به شكلى ارتداد او را ثابت كنند تا قتل فجیع توجیه شرعى شود، لذا سخنى از همكارى مالك با سجاح مدعى نبوت و تردید یا اندكى لحن انكارآمیز نسبت به نبوت حضرت محمد(ص) را در تاریخ نوشتهاند.[3]
-----------------------
1). عبدالحسین احمد الامینى، الغدیر فى الكتاب و السنة و الادب، ج 7، ص 160.
2). البدایة و النهایه، ج 6، ص 322.
3). همان.
ابن جریر طبرى دیگر مورّخ بزرگ اهلسنّت دنباله جریان را این چنین نقل مىكند:
خالد بن ولید در حالى از سفر برگشت و وارد مسجد شد كه لباسى از زره بر تن داشت و عمامهاى تزیین شده به چند تیر بر سر نهاده بود. عمر وقتى این صحنه را دید فوراً بلند شد و تیرها را از سر او كند و همه را درهم شكست و فریاد زد: اى ریاكار! تو مسلمانى را بىجهت مىكشى و به همسرش تجاوز مىكنى؟ سوگند به خدا كه تو را سنگسار خواهم كرد! اما خالد هیچ نگفت.[1]
ابن اثیر در كتاب اسد الغابه مىنویسد: عمر به خالد گفت: اى دشمن خدا تو مسلمانى را مىكشى و به همسرش تجاوز مىكنى؟ حتماً سنگ سارت خواهم كرد! (یا عدو الله قتلت امرء مسلماً ثم نزوت على امرئته لارجمنّك).
ابن اثیر مىنویسد: «مالك بن نویره» مرتد نشده بود و به همین دلیل، ابوبكر هم اسراى بنى تمیم را آزاد كرد، غنایم آنان را به آنان بازگرداند و خون بهاى كشتههایشان را از بیت المال پرداخت.[2]
در تاریخ ابى الفداء آمده است:
قال عمر لأبیبكر: ان خالداً قد زنى فاجلده. قال أبوبكر: لا، لأنه تأوّل فاخطا. قال: فانه قتل مسلماً فاقتله. قال: لا، لأنّه تأوّل فاخطا[3]؛
عمر به ابوبكر گفت: «خالد زنا كرده است باید حد بر او جارى كنى و شلاقش بزنى.» ابوبكرگفت: «خیر، او اجتهاد كرده و در اجتهادش خطا كرده است». عمر گفت: «او مسلمانى را كشته، پس حدّ قصاص و اعدام را جارى كن». ابوبكر گفت: «خیر، او در اجتهادش خطا كرده است».[4]
-------------------------------
1). تاریخ الامم و الملوك، حوادث سال 11 قبل از خبر مسیلمه، ج 2، ص 243.
2). اسد الغابه، ج 4، ص 295 - 296.
3). ابىالفداء، تاریخ ابى الفداء المسمى المختصر فى اخبار البشر، تعلیق محمود دیّوب، ج 1، ص 222.
4). همان، ص 222.
البته این اولین ضایعه خالد در حد كشتار بى مورد و ایراد خسارت بر بیت المال نبوده است. ابن كثیر نقل مىكند كه: خالد در زمان خود پیامبر(ص)از طرف آن حضرت براى دعوت قبیله بنى اجذم اعزام شد. آنان مسلمان شدند، اما چون بلد نبودند اسلام خویش را با كلمه «اسلمنا» اعلان كنند با كلمه «صباءنا» اعلان كردند. خالد هم فرمان قتل آنها را صادر كرد. وقتى بقیه مسلمانان قبیله براى شكایت خدمت حضرت رسیدند، حضرت بسیار متأثر شد و دست به دعا برداشت و عرض كرد: «اللهم إنّی أبرء إلیك مما فعل خالد»؛ یعنى «بار خدایا من در پیشگاه تو بیزارى مىجویم از این كردار زشت خالد.»
حضرت خون بهاى كشتگان را از بیت المال به ورثه آنها پرداخت. [1]
اكنون بفرمایید این كشتارهاى بیرحمانه مسلمانان با اندك بهانه و تردیدى یا كشتن مالك به دلیل دستیابى به همسر زیبایش، قابل تقدیر و ستایش و احترام است؟ یا به نظر شما یك نوع اجتهاد و تأویل است؟
مولوى عبدالصمد: آقاى امینى، این مطلب شما صحیح است و من این جریان وحشتناك را درباره خالد در كتب دیگر اهلسنّت، مثل الاصابة فى تمییز الصحابه تألیف علامه ابن حجر عسقلانى و تاریخ كبیر ابن عساكر مطالعه كردهام،[2] ولى آیا قبول ندارید كه ایشان سیف الاسلام و شمشیر برنده دین علیه مشركان بوده است؟
آقاى امینى: چرا، بنده معتقدم خالد بن ولید یكى از شمشیرزنان به نام جنگهاى صدر اسلام بود، اما با توجه به وجود شمشیرهاى برندهترى چون طلحه، زبیر، حمزه سیدالشهداء و على بن ابى طالب(ع)چه دلیلى دارد این مدال و لقب (سیف الاسلام) را به ایشان بدهیم. آیا این ترجیح مرجوح بر راجح نیست؟ اصولاً شمشیرى كه به خون مسلمانان بى گناه آلوده شود و موجب برائت و بیزارى رسول خدا شود، شایستگى این لقب خوب را دارد؟!
مولوى حافظ: آقاى امینى، به نظر شما كدام یك از این شمشیر زنان صدر اسلام شایسته این عنوان (سیف الله) هستند؟
آقاى امینى: بنده شخصاً حق نظر دادن ندارم. ما بنده خداییم و در مورد تعیین شایسته مدال باید از خدا دستور بگیریم.
---------------------
1). البدایة و النهایه، ج 6، ص 323.
2). الاصابه، ج 1، ص 414 و ج 3، ص 357؛ ابن عساكر، تهذیب تاریخ دمشق، ج 5، ص 108.
مولوى حافظ: آیا خداوند در مورد این موضوع هم دستورى دارد؟
آقاى امینى: بله، خداوند در بین این همه شمشیر زنان صدر اسلام یك نفر را انتخاب كرد و شایسته این مدال قرار داده است. همه شمشیرها را در برابر این شمشیر هیچ انگاشته است و تمام جوانمردان صدر اسلام را در برابر این جوانمرد، كوچك شمرده است. مىتوانید به خاطر بیاورید چه كسى بوده است؟
مولوى عبدالصمد: «لا فتى إلّا علیّ لا سیف إلّا ذوالفقار». جملهاى كه جبرئیل در گرماگرم غزوه احد بر رسول گرامیش نازل كرد.
مولوى محمد عمر: آقاى مولوى، من این حدیث را شنیدهام، اما در كتابى ندیدهام. اگر منبعى از كتب معتبره خودمان سراغ دارید، بفرمایید.
مولوى عبدالصمد: بله، كتاب گرانقدر سیره ابن هشام، طبع دار احیاء التراث العربى، جلد سوم، صفحه 106 این جمله ارزشمند را نقل كرده كه در جنگ احد قرائت شده است.
مولوى حافظ: بنابراین، حدیث شمشیر خالد دیگر فاقد عنوان و مدال شد.
آقاى امینى: خیر، هرگز این چنین نیست. شمشیر ایشان هم داراى مدال دیگرى است كه به بقیه داده نشده است.
مولوى حافظ: كدام مدال و چه كسى به ایشان داده است؟
آقاى امینى: خلیفه دوم، جناب عمر، پس از آن كه خالد مالك بن نویره را به قتل رساند و به همسرش تجاوز كرد، نام شمشیر او را «سیف مرهق»؛ یعنى شمشیر شتابزده نهاد و به ابوبكر گفت: «ان فی سیفه لرهق»؛ یعنى در شمشیر خالد یك تیزى زشت و ظالمانه و شتابى است كه مسلم و مشرك را با هم مىكشد.[1]
مولوى محمد عمر: مسئله خالد بن ولید كاملاً برایم روشن شد. لطفاً درباره بنى امیه و اصحاب برجسته رسول خدا(ص) از این قبیله مطالبى بفرمایید تا شبهات ما برطرف شود.
بنى امیه
آقاى امینى: قبل از هر چیز سخنى را از دیدگاه قرآن درباره بنى امیه شروع كنیم. فخررازى مفسر بزرگ در تفسیر كبیر خود[2]، الوسى مفسر بزرگ دیگر در تفسیر خود[3]، جلال الدین سیوطى حافظ و مفسر كبیر در الدر المنثور[4] و گروهى دیگر از مفسران بزرگ تاریخ اسلام[5] از ابن عباس و بعضى دیگر از صحابه نقل كردهاند كه:
شبى پیامبر اكرم(ص) در خواب دید كه بنى امیه هم چون بوزینگان بر منبر او بالا مىروند. حضرت وقتى بیدار شد از این موضوع ناراحت شد. جبرئیل این آیه كریمه را بر حضرت نازل كرد: (... وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتى اَرَیْناكَ اِلّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْانِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزیدُهُمْ اِلّا طُغْیاناً كَبیراً).. [6].
خداوند در این آیه مىفرماید: ما آن رؤیا را در خواب به تو نشان ندادیم، مگر به دلیل آزمایش مردم و نشان دادن شجره ملعونه (درخت لعنت شده) در قرآن وما آنها را مىترسانیم (از عذاب خویش)، ولى این هشدارها بر كافران جز طغیان بزرگ نمىافزاید.
-------------------
1). الاصابه، ج 3، ص 357؛ ابن عساكر، تاریخ مدینه دمشق، تحقیق على شیرى، ج 5، ص 105 و ج 16، ص 258.
2). فخر رازى، تفسیر كبیر، ذیل آیه 60 سوره اسراء، ج 20 ،ص 237.
3). الوسى بغدادى، روح المعانى فى تفسیر قرآن العظیم و السبع المثانى، ج 15، ص 107 ذیل آیه 60 سوره اسراء:«اخرج عن ابن عمر ان النبى(ص) قال: رأیت ولد الحكم بن ابى عاص على المنابر كانهم قردة... و فى عبارت بعض المفسرین هى بنى امیه»... باعتبار ان المراد بها بنى امیه و لعنهم لما صدر منهم من استباحة الدما المعصومة و الفروج المحصنه و اخذ الاموال من غیر حلها و منع الحقوق عن اهلها و تبدیل الاحكام و الحكم بغیر ما انزل الله على نبیه علیه الصلاة و السلام الى غیر ذلك من القبائح العظام و المخازى الجسام التى لا تكاد تنسى مادامت اللیالى و الایام.
4). الدر المنثور، ج 5، ص 309.ش
5). قرطبى، الجامع لاحكام القرآن، ج 10، ص 283 - 286. نیشابورى، تفسیر غرائب القرآن و رعائب
الفرقان در حاشیه تفسیر جامع البیان فى تأویل القرآن طبرى، ج 15، ص 55.
6 ). اسراء (17) آیه 60.
خداوند در این آیه رسماً بنى امیه را درخت لعنت شده قرآنى شمرده است تا دیگر جاى ابهام در جامعه اسلامى نسبت به سران بنى امیه باقى نماند.
فخر رازى ضمن این كه احتمالات دیگرى را در تفسیر این آیه نقل مىكند، مىنویسد: آن چه باعث تأكید این تفسیر مىشود آن است كه: عایشه روزى به مروان بن حكم كه از برجستگان بنىامیه است، گفت: «لعن الله أباك و أنت فی صلبه فأنت بعض من لعنه»؛ یعنى خداوند پدرت را لعنت كرده است، در حالى كه در صلب او بودى. پس تو هم یكى از ملعونین خدا هستى.[1]
مولوى حافظ: راستى، اشكالى تاكنون به شیعیان داشتهام كه چرا گاهى یزید و بعضىدیگر از بنى امیه را لعنت مىكنند؟ الان برایم روشن شده كه نه تنها عایشهامالمؤمنین بنى امیه را ملعون شمرده، بلكه خداوند هم آنها را در قرآن لعنت كرده است.
مولوى محمد عمر: عجیب! این هم نكته تازهاى بود كه آقاى مولوى حافظ مطرح كردند. آقاى امینى بفرمایید این شأن نزول را همه مفسران اهلسنّت مطرح كردهاند؟
آقاى امینى: خیر، شما هیچ انتظار نداشته باشید كه همه علماى اهلسنّت با توجه به احترام یا دیدگاه معتدلى كه به سران بنى امیه دارند، همه این گونه احادیث را نقل كنند. شما ببینید همین آقاى طبرى كه از پختهترین نویسندگان تاریخ اسلام است در كتاب تاریخش كه به قصد بیان واقعیتهاى تاریخى نوشته شده است، مىگوید: «من آن واقعههاى تلخى را كه موجب ناگوارى مردم (اهلسنّت) مىشود و تاریخ آن را ثبت كرده است نقل نخواهم كرد.» بنابراین، وقتى مىبیند شأن نزول این حدیث را دیگر بزرگان در تفاسیر خود نقل كردهاند، خود را ناچار مىبیند كه نقل كند، اما كلمه «بنىامیه» را از متن حدیث حذف كرده و به جاى آن كلمه «بنى فلان» را نوشته است. با توجه به این ضعف تعهد كه به نظر من خیانت به مسلمانان، تاریخ اسلام و تفسیر است، آیا انتظار دارید همه آن را نقل كنند؟ در عین حال، علامه امینى این حدیث را از تعداد زیادى از مفسران، محدثان و مورّخان اهلسنّت، علاوه بر شخصیتهاى سابقالذكر نقل كردهاند، از قبیل: تفسیر خازن، تفسیر شوكانى، تفسیر آلوسى، الخصایصالكبرى، اسد الغابه، كنز العمال، مستدرك حاكم، تاریخ خطیب بغدادى و تاریخ طبرى.[2]
------------------------------
1). تفسیر كبیر، ج 20، ص 237، ذیل آیه 60 سوره اسراء.
2). الغدیر، ج 8، ص 248.
مروان و حكم
اما درباره مروان و پدرش حكم بن ابى العاص فقط دو حدیث را به عنوان نمونه ارائه مىكنم:
الف) علامه بلاذرى مورّخ بزرگ اهلسنّت در كتاب انساب الاشراف شرح حال حكم و مروان را چنین مىنگارد: حكم بن العاص آزار دهندهترین همسایه پیامبر(ص)بود. او پس از فتح مكه به مدینه آمد و به ظاهر اسلام آورد، اما گاهى پشت سر پیامبر اكرم(ص) راه مىافتاد و با حركات چشم، دهان و دست حضرت را استهزا مىكرد. روزى حضرت با همسرش در خلوت حجرهاش نشسته بودند كه ناگهان حكم از شكاف دیوار براى تماشاى آنها داخل شد. حضرت با عصبانیت بیرون آمد و فرمود: «چه كسى مىتواند شر این ملعون را از من كم كند»؟ سپس فرمان داد كه حكم و فرزندش مروان را از مدینه تبعید كردند. پس از استقرار خلافت ابوبكر، عثمان از خلیفه خواست اجازه برگشتن آنها را به مدینه بدهد. خلیفه گفت: «هیچ گاه تبعیدى پیامبراكرم(ص) را بر نمىگردانم.» عثمان در دوران خلافت عمر مجدداً این تقاضا را كرد و عمر هم پاسخى چون ابوبكر داد. وقتى خود عثمان به خلافت رسید نه تنها حكم و مروان طرید رسول الله(ص) را به مدینه بازگرداند، بلكه سمت فرماندارى و فرماندهى لشكر را به مروان اعطا كرد!! علاوه بر آن، یك پنجم كلّ غنایم فتح آفریقا را كه صد یا دویست هزار دینار (مثقال طلا) بود به مروان بخشید.[1] طبق نقل تاریخ طبرى و ابن ابى الحدید، همین مروان عامل قتل عثمان شد، زیرا وقتى مصرىها براى شكایت از والى مصر خدمت خلیفه آمدند و تقاضاى عزل او را كردند، خلیفه هم حكم عزلش را صادر كرد و مصرىها به سوى مصر بازگشتند، اما مروان نامهاى را به نام عثمان به سوى والى معزول مىنویسد و فرمان ابقا بر استاندارى و قتل سران مصرى را در آن نامه صادر مىكند و مهر خلیفه را بر آن نامه مىزند و به وسیله پیك ویژه عثمان، نامه را ارسال مىكند. این نامه در بین راه به دست مصرىها مىافتد و این عمل را فریب و نیرنگ بزرگى از خلیفه رسول الله(ص)مىدانند و بر مىگردند و تصمیم به قتل خلیفه مىگیرند. خلیفه سوگند یاد مىكند كه من از جعل این نامه خبرى نداشتهام، اما مهاجمان به آن سوگند اعتماد پیدا نمىكنند و مىگویند: اگر واقعاً خبر نداشتى باز هم صلاحیت خلافت را ندارى، زیرا داراى این چنین معاونین فریب كار و متقلبى هستى.[2]
-------------------------
1). احمد بن یحیى بن جابر، انساب الاشراف، ج 6، ص 133 و 255.
2). شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 150، 20 ج، خطبه 30.
مطلب دیگرى كه از مستدرك الصحیحین حاكم نیشابورى به خاطرم رسید این است كه ایشان حدیث صحیحى را از عبدالرحمن بن عوف نقل مىكند: «هر فرزندى كه در مدینه متولد مىشد او را خدمت پیامبر اكرم(ص) مىآوردند تا روزى كه مروان بن حكم را خدمتش آوردند، حضرت وقتى او را دید فرمود: «او وزغ پسر وزغ و ملعون پسر ملعون است». حاكم نیشابورى -محدث كبیر اهلسنّت - پس از نقل این حدیث مىنویسد: حدیث، صحیحالاسناد است.
ب) عبدالله بن عمر حدیث دیگرى را از حضرت رسول(ص) نقل مىكند كه فرمود: «این (حكم بن عاص) به زودى با كتاب خدا و سنّت پیامبرش مخالفت مىكند و از او فرزند فتنه گرى به دنیا خواهد آمد كه دودش به آسمان بالا خواهد رفت و در آن روز برخى از شما (صحابه) پیرو او خواهید بود»[1].
-----------------------
1). قال النبى(ص): ان هذا (یعنى حكم ابن العاص) سیخالف كتاب الله و سنة نبیه، سیخرج من صلبه متن یبلغ دخانها السماء و بعضكم یومئذ شیعته (متقى هندى، كنزالعمال، ج 11، ص 168، ح 31065).
ابو هریره
مولوى عبدالصمد: جناب آقاى امینى، بگذارید یك مطلب را صریحاً عرض كنم. بسیارى از ما اهلسنّت قلباً اعتقاد، علاقه و احترام زیادى براى مروان و حكم بن عاص و امثال اینها قائل نیستیم، و اگر مىبینید انتقاد آشكار به آنها نمىكنیم، راز اصلىاش آن است كه سدّ حرمت صحابه شكسته نشود تا به چهرههاى مقدس صحابه اعتراض و انتقاد نشود. گرچه بنده این همه اطلاعاتى را كه شما ارائه كردید قبلاً نداشتم، اما برخى را محققانه و شخصاً بر اساس كنجكاوى در كتابها خوانده بودم و البته از ترس جو و فضاى بسته فرهنگى به كسى نمىگفتم، چه بسا ممكن است بسیارى از مولوىها قلباً و باطناً مانند من فكر كنند و براى اینگونه صحابه كه نام بردید، به دلیل اطلاع از جرایمشان عدالت قائل نباشند، اما جرأت اظهار آن را ندارند.
لكن بنده نسبت به برخى چهرههاى برجسته اصحاب مانند ابوهریره كه بزرگترین محدثین اهلسنّت است و حدود پنجهزار حدیث ما اثر و گفته او است، احترام خاصى قائلم. و لذا از جرح و انتقاد و اعتراضهاى شیعیان به وى جداً ناراحتام، زیرا اگر بىاعتبارى احادیث وى اثبات شود بخشى از معارف اسلامى برگرفته از احادیث وى فرو خواهد ریخت. آیا فكر نمىكنید این تعرضهاى شیعیان ناشى از تعصب مذهبى شیعه براى تخریب مذهب اهلسنّت باشد؟
آقاى امینى: جناب مولوى، اگر بدبینانه به انتقادها و تعرضها نگاه كنیم، چون ابوهریره جایگاه مهمى در احادیث و معارف مذهب دارد، احتمال هم ندهید كه معترض شاید انگیزهاش نقادى واقعبینانه عیوب و خوبىهاى وى باشد، باید شما عالم بزرگ اهلسنّت و استاد دانشگاه الازهر مصر جناب محمد ابوریّه را كه مهمترین و قوىترین كتاب را به نام ابوهریرة شیخ المضیرة در تاریخ اسلام علیه ابوهریره نوشته، متهم كنید كه هدفش تخریب مذهب تسنن بوده است، بلكه دهها و صدها محدث و مورّخ بزرگ اهلسنّت را كه در كتب خویش معایب وى را نوشتهاند، دشمنان مذهب تسنن شمرید. حتى امام بخارى را نیز دشمن بزرگ مذهب تسنن بدانید، زیرا تلخترین عیب ابوهریره را ایشان در كتاب صحیح بخارى نقل كرده و نه تنها از زبان دیگران، بلكه از زبان خود ابوهریره نقل كرده كه وى احادیث دروغینى از كیسه خودش مىساخت و به رسول خدا(ص) نسبت مىداد.
امام بخارى در صحیح خویش جلد هفتم كتاب النفقات، باب 179، حدیث 269، حدیثى را به این مضمون نقل مىكند:
عن أبیهریرة قال: قال النبیّ(ص): أفضل الصدقة... فقالوا یا أباهریرة، سمعتَ هذا من رسولالله(ص)؟ قال: لا، هذا من كیس أبیهریرة.
اگر اطلاعات بیشترى درباره ابوهریره بخواهید به كتاب مزبور و كتاب ابوهریره تألیف امام شرفالدین مراجعه كنید.
مولوى عبدالصمد: اگر واقعاً امام بخارى این حدیث را نقل كرده باشد به هیچ حدیث ابوهریره نمىتوان اعتماد كرد.