صحابهاي كه عمار ياسر به آنها دشنام داده است
عثمان :
عمار از جمله كساني است كه عثمان را با عنوان «نعثل» (يعني پيرمرد خرفت يهودي) خطاب ميكرد !
الطبقات الكبرى ج 3 ص 260 - المعارف ابن قتيبة ج 1 ص 257 - أنساب الأشراف ج 1 ص 75 و ص 238 – المحن ج 1 ص 116 – تاريخ مدينة دمشق ج 39 ص 429 -
(ابوالغادية قاتل عمار و يکی از صحابه میگويد :) ما عمار بن ياسر را بندهای صالح میدانستيم ؛ تا زماني که روزی در مسجد قباء بودم که عمار میگفت : آگاه باشيد که نعثل – ومقصودش از نعثل عثمان بود – پس نگاه کردم که اگر کمک کاری يافتم آنقدر او را لگدکوب کنيم تا بميرد !!!
خالد بن وليد :
بعث رسول الله سرية عليها خالد بن الوليد وفيها عمار بن ياسر فساروا قبل القوم الذين يريدون فلما بلغوا قريبا منهم عرسوا وأتاهم ذو العيينتين فأخبرهم فأصبحوا وقد هربوا غير رجل أمر أهله فجمعوا متاعهم ثم أقبل يمشي في ظلمة الليل حتى أتى عسكر خالد فسأل عن عمار بن ياسر فأتاه فقال يا أبا اليقظان إني قد أسلمت وشهدت أن لا إله إلا الله وأن محمدا عبده ورسوله وإن قومي لما سمعوا بكم هربوا وإني بقيت فهل إسلامي نافعي غدا وإلا هربت قال عمار بل هو ينفعك فأقم فأقام فلما أصبحوا أغار خالد فلم يجد أحدا غير الرجل فأخذه وأخذ ماله فبلغ عمارا الخبر فأتى خالدا فقال خل عن الرجل فإنه قد أسلم وهو في أمان مني فقال خالد وفيم أنت تجير فاستباوارتفعا إلى النبي صلى الله عليه وسلم فأجاز أمان عمار ونهاه أن يجير الثانية على أمير فاستبا عند رسول الله فقال خالد يا رسول الله أتترك هذا العبد الأجدع يسبني فقال رسول الله يا خالد لا تسب عمارا فإنه من سب عمارا سبه الله ومن أبغض عمارا أبغضه الله ومن لعن عمارا لعنه الله فغضب عمار فقام فتبعه خالد حتى أخذ بثوبه فاعتذر إليه فرضي عنه
تفسير الطبري ج 5 ص 148 - المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز ج 2 ص 71 - تفسير ابن كثير ج 1 ص 519 – تفسير مقاتل بن سليمان ج 1 ص 237 - فضائل الصحابة للنسائي ج 1 ص 50 ش 166 - سنن النسائي الكبرى ج 5 ص 74 ش 8271 - تفسير ابن أبي حاتم ج 3 ص 990 - المعجم الكبير طبراني ج 4 ص 112 ش 3830 و ص 113 ش 3834 - روح المعاني ج 5 ص 65
رسول خدا (صلى الله عليه وآله) گروهی را به فرماندهی خالد بن وليد به جنگ فرستاده بودند که در بين ايشان عمار ياسر نيز حضور داشت ؛ وقتی که به نزديکی ايشان رسيدند کمی سستی کردند ؛ پس جاسوس به نزد ايشان رفته و آنها را با خبر کرد ؛ صبح هنگام همگی ايشان به غير از يک مرد به همراه خانوادهاش فرار کردند ، پس به نزد لشکرگاه آمده و با پرس و جو خود را به عمار رساند و به وی گفت : من اسلام آورده و شهادت می دهم که خدايي جز خدای يگانه نيست و محمد بنده او و فرستاده اوست ؛ و بدرستيکه قوم من وقتی خبر آمدن شما را شنيدند فرار کردند و من باقی ماندم ؛ آيا اسلام من برای من فايده خواهد داشت ؟ اگر چنين نيست فرار کنم .
عمار پاسخ داد : اسلام تو برای تو فايده خواهد داشت ؛ بمان ؛ پس شخص ماند و وقتی صبح شد خالد دستور حمله داد ولی غير از آن شخص نديدند ؛ پس او و مالش را گرفتند ؛ خبر به عمار رسيد ؛ به نزد خالد رفته و گفت : او را آزاد کن ؛ زيرا اسلام آورده و در امان من است ؛ خالد گفت : توکه هستی که امان دهی ؟ (صلى الله عليه وآله) بردند ؛ رسول خدا (صلى الله عليه وآله) امان عمار را نافذ دانسته ولی به وی گفتند که ديگر کسی را بدون اجازه امير امان ندهد .
باز در نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به يکديگر فحاشی کردند ؛ خالد گفت : ای رسول خدا اين غلام دماغ بريده را رها می کنی تا به من فحش دهد ؟
رسول خدا (صلى الله عليه وآله) فرمودند : ای خالد ؛ به عمار فحش مده ؛ بدرستيکه کسی که عمار را سب کند ، خدا او را سب میکند و کسی که با او دشمن باشد خدا با او دشمن است و کسی که عمار را لعنت کند خدا او را لعنت میکند .
عمار (از اهانت خالد) خشمگين شده و رفت ؛ پس خالد به دنبال وی روان شد ، لباس وی را گرفت و از وی عذرخواهی کرد تا وی راضی شد .